کد خبر:12541
پ
PicsArt_۰۴-۱۷-۱۲.۱۷.۰۰

سفرنامه محسن اشرافی کوله گرد جهانگرد

وقتی به بم رسیدیم باید به سمت سه راه رستم آباد که یک طرف به زاهدان راه داشت و یک طرف به ایرانشهر حرکت میکردیم ، از سه راه مسیر ایرانشهر رو در پیش گرفتیم و شروع به حرکت کردیم کارتونی که تو کرمان روش نوشته بودیم ایرانشهر رو همراه خودمون آوردم وقتی داشتیم ماشین میگرفتیم […]

وقتی به بم رسیدیم باید به سمت سه راه رستم آباد که یک طرف به زاهدان راه داشت و یک طرف به ایرانشهر حرکت میکردیم ، از سه راه مسیر ایرانشهر رو در پیش گرفتیم و شروع به حرکت کردیم کارتونی که تو کرمان روش نوشته بودیم ایرانشهر رو همراه خودمون آوردم وقتی داشتیم ماشین میگرفتیم با حجم نصیحت مردم بم روبه رو شدیم که میگفتند: *《سرشما رو بلوچ ها می برند،با کلاش بهتون حمله میکنند،اعضای بدنتون رو میفروشن…》*
یاد فیلم آمریکایی ها افتاده بودم چهرم شده بود😞?

خب بار اول دومم نبود که  با کوله پشتی به بلوچستان سفر میکردم و این تصورات مردمی که تا نانوایی محلشون نرفتن برام عادی بود *به نظرم سفر حداقل چیزی که به انسان هدیه میده آشنا شدن با سنت ها و مردم ناحیه های مختلفه که باعث تاثیر گذاری بر جهانبینی فرد میشه و نباید در مورد خوب ها سخن بد گفت*
بیست دقیقه ایستادیم کسی نگه نداشت تا از افق یک مگان پلیس راهنمایی و رانندگی نگه داشت جریان رو گفتیم پلیس گفت خودم براتون ماشین میگیرم
دو دقیقه بعد ترافیک عظیمی جلومون نگه داشت البته بم یک خانواده بلوچ نگه داشتن و گفتند اگر ایرانشهر اومدید باید خونه ما تشریف بیارید
این ترافیک باعث سوار شدن ما بر یک خاور شد محسن نایت خواب ،پرند خواب،
دیالوگ من و راننده:👇
( *من:به نظرتون بلوچستان چطوره؟
راننده: این قسمت که الان هستیم همه دزدن ،ایرانشهر اوه اوه نگو نگو وای بدتر از اینجا جایی نیس زاهدان وای وای آدم فروشن نگم برات از خاش اصلا نرو نرو ،اگر بری وای وای شهید میشی* )
در زندگیم انسانهای منفی باف زیاد دیدم بیاید واقعیت رو ببینیم و همیشه روی خود کار کنیم که مثبت نگر باشیم
سفرهای قبل من به بلوچستان سرشار از خوبی امنیت و حسن اخلاق بوده است که بلوچستان و مردمش را خاص نموده است که قابل وصف نبوده در واژگان و نخواهد بود
بعد از چند ساعت وسط ایرانشهر دوتا پسر و یک دختر با کوله پشتی های بزرگ با تیپ های عجیب دنباله ساندویجی بودن و طیبه از زاهدان به ما پیوست  و سفر ما چهار نفره شد شب رفتیم خونه همون آقایی که در بم بهمون شماره داده بود و معرکه بود  بله بلوچ ها خاص هستند چون دلی صاف دارند ما فردای آن روز سرشار  از خاطره های زیبا کنار جاده بودیم و به سمت سرباز جنوب بلوچستان حرکت کردیم ؛


🗯وقتی ایرانشهر کنار جاده ایستاده بودیم یک کامیون از میانه آذربایجان شرقی نگه داشت، راننده گفت: زمانی که اتاقم سنگین میشه دنده جا نمیره و باید دو نفر سوار بشن من و  طیبه سوار کامیون شدیم و دوستان دیگه منتظر ماشین شدن (محسن نایت،پرند)
راننده میگفت چند سال قبل تو همین جاده با یک اف هاش ساعت دو شب رانندگی می کردم که دوتا پژو اشاره کردند که بزن کنار وایسا  من زیر بار نرفتم و رانندگی کردم وقتی چشمم ب داخل اتومبیلشون افتاد دیدم کلاش دارن با یک بدبختی گاز ماشین رو گرفتم و بهشون راه ندادم جلو بیان کامیون داشت پرواز میکرد از سرعت یک قسمت رو نشون داد گفت: اینجا نگه داشتم محلی که نشون داد پر از کامیون بود و اتاقک اتاقک داشت و درب ها زنگ زده بودند میگفت :اینجا بهترین .. ‌رو با قیمت باور نکردنی بهت میفروشن و همونجا مکان دارن ………………هم دارن ،راننده ادامه داد وقتی تو اون شب ترسناک  به این اتاقک ها رسیدم موضوع رو به صاحبان اتاقک ها گفتم سوار شدن فش کشیدن و رفتن دنباله اونا و بسیار خشمگین بودن که چرا تو این منطقه هم چین آدمایی پیدا میشه ،هر مکان از جهان انسانهای بد پیدا میشه بلوچستان هم انسانهای خلاف کار داره اگر بگم نداره اشتباه است اما انقدر انسانهای متدیین خوب و پاک سیرت داره که این ها ب چشم نمیاد  کم کم به ناحیه سرباز نزدیک میشدیم و دو طرف جاده مملوع از کوه و صخره میشد تا یک پل بسیار بزرگ به چشم رسید و که تعدادی مغازه هم وجود داشت سرباز خاطراتی ب ذهنم آورد که بسیار زیبا بود خاطراتی از جنس کمالان شیر_چا ،ترشی_انبه و معرفت، وسط راه تو کامیون بودیم که یک پسر و دختر باحال (حضرت نایت)سرشون رو از شیشه یک زانتیا خارج کردن و دست تکون دادن و اون پسره به من انگشت ……. نشون داد و پیچ های جاده سرباز رو با سرعت طی کردند و در افق محو شد و ما در کامیون مثل سانتری فیوژ های نیرو گاه اتمی فوردو به در و دیوار برخورد میکردیم
یک ساعت بعد روی خاک ها در تاریکی  در بین چندین مرد بلوچ دو دختر و دو پسر با تیپ توریستی با یک بربری و یک پنیر خامه ای بین کوه های سر ب فلک کشیده در قلب بلوچستان انتظار میزبان (هاست)رو می کشیدیم تا نوری به چشم خورد…؛.
🗯با دل و جان و در نوای موسیقی بلوچی در کافه بولان چابهار غرق شده بودم و داشتم شیر چا می خوردم مبین گفت یک جا کار دارم حرکت کن بریم لحظاتی بعد سوار بر هیوندای مبین در فرمانداری چابهار کنار خانم پورحسینی و  آقای مهران رجبی سر فیلم برداری بودیم قرار شد در برنامه ای که عید پخش خواهد شد در قسمتی که ضبطش در سواحل مکران وکوهای مریخی یا همون کوه های مینییاتوری بلوچستان انجام میشد سفر ارزان با کوله پشتی معرفی بشه  و از شبکه سه پخش بشه

نزدیک عصر مسلم ،طیبه، سمیرا،محمود، مات و مبهوت  خیره به زیبایی  سواحل مکران بودیم و صدف جمع میکردیم به راستی هر قسمت از ایران زیبایی هایی دارد که این ویژگی ها در کمتر کشوری یافت میشود  فردای اون روز باید دل میکندم از  زیبایی ها عظمت و خاص بودن بلوچستان از محبت خونگرمی مردم بلوچ که خاص ترین مردم ایران هستند نقطه پایانی خودم برای دل کندن از این سرزمین رو زر آباد قرار دادم
زر آباد مکانی بود حاصل خیز با انبوه درختان موز، وقتی  به زر آباد رسیدم کوله پشتیمو کنار یک کپر در باغ قرار دادم و خودم رو در باغ های موز گم کردم حس میکردم به هند سفر کردم عظمت و هیجان این نقطه از ایران در قالب واژه توانایی بیان ندارد و رنگ میبازد باید سفر کرد و خود را در محیط قرار داد تا به هدایای خداوند به ما پی برد تا چشم کار میکرد همه جا پر بود از موز  حتی شکم من ،عالی بود عالی
خورشید در حال غروب بود سکوت جالبی همه محیط پیرامونم رو فرا گرفته بود و فقط صدای چه چه پرندگان به گوش میرسید کوله بر دوش کنار جاده سوت و کوری ایستاده بودم  یک بنز تک پر از هندوانه نگه داشت  راننده :سفر میکنی من :بله  من فقط خوزستان رو دوست دارم از بلوچستان متنفرم از مشهد متنفرم از هرمزگان متنفرم درسته سفر میکنی اما از سفرم شدیدا متنفرم از همه ایران تنفر داشت  انسان به هر صورتی که از درون باشه همون شکل خواهد شد فردی صبحگاهان تا عصر به خداوند فکر میکنه  وجودش شباهت پیدا میکنه به نور  فردی صبح تا شب فکر  و ذکرش به حساب کتاب هست چهرش انسان حسابکری میشه ،فردی صبح و شب کارش خلاف هست چهرش میشه نکبت ،
جهان و هستی پر است از کنال های خوبی عشق و خداوند، چرا نباید پا در این 《مسیرهای کم گذر》 گذاشت  وقتی نرگس با هواپیما به قشم رسید و به فاطیما زنگ زدم که اگر امکانش هست هاستش کنه و از طرف دیگه طلا بهم زنگ زد برای جوین شدن به گروه  راننده نمیدونم چه  فکرایی در ذهن کرده بود گفت من پنجاه و چهار سالمه و سه تا دوست دختر دارم همه باهام اکی هستن وقتی می خندید همه دندوناش خرابه

باغ های آباد و بهشت طورِ زرآباد !! مثل تیکه ای از بهشت وسط جهنمی از گرما !! اینقدر همه جا سبزی و درخت و صدای آب و چه چه بلبل میومدکه به به …! خود به به بودا …  هیچ عقل سلیمی دوس نداشت اونجارو ترک کنه
پ ن : باز هم مهمان نوازی بلوچ ها و اینبار آقای میران صاحب باغ که تا مارو دید با کلی اصرار خواست یه چایی آتیشی پیششون بخوریم و تا اومدیم بیایم رفته بود برامون موز و‌توت چیده بود.

بلوچستانو ترک کردم ولی قلبم هنوز اونجاست. جایی که باید هرچه زودتر دید. مردمی که باید بینشون گشت و ازشون زندگی کردن یاد گرفت. اگه هنوز واسه گشتن و سفر کردن برنامه نریختید براتون فقط یه پیشنهاد دارم اونم گشتن و رفتن در طبیعت بکر بلوچستان

دیدگاه کاربران ۱ دیدگاه
  • مهسا ۱۱ خرداد ۱۳۹۶ / ۱۰:۵۲ ق.ظ
    0 0

    خیلی جالب بود
    استان سیستان و بلوچستان از زبان یک توریست
    بازم ازین مطالب بزارید ^_^

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.